صدای گنجشکها با خروسها قاطی شده
یکنفر با صدای خروس ،یکنفر با صدای گنجشک
و او از حمله پلنگ بیدار میشوند ....!
پشه ها ،شیرها و گرگها و خانومها :صبحانه را خوردیم ...!
در کدام خیابان اولین سلامت را میکنی ؟ اشکال کار تو چند نفر را معطل میکند ؟
امیدوارم همسرت نفهمد که ناهار را تنها نخوردی .!
اولین دروغ را در کجای جنگل گفتی ؟
همینکه میچرخد اسم سیاره ما زمین است ....
نیازی نیست نزدیکتر بروی و صحنه تصادف را مشاهده کنی
او مرگ کسی دیگر است او هم در بوسه صبح زود به همسرش گفته بود دوستت دارم !
توی جنگلی انسوتر یک ماهی دارد روی سنگها تخم میگذارد !
رودخانه که از دشت میگذرد انقدر ارام است تا بوفالوها پوزه تمساح را نبینند ....!
ان پرنده بخانه اش رسید .
غروب را نگاه کن :در نمای یک پرنده که تخمهایش را خورده اند امروز ..!
و همسرش را که عقاب توی خیابان زیر گرفت ...!
تا بیاید و از جمعیت موجودات کم بشود ماهیها بدنــــیــــا می ایند !
بوق و اژیر امبولانس که یک بوفالو را بزایمانی مشکوک می برد..!
اهو که فهمید فرزندش صبحانه شیر است او را بدنیا نــــداد ........... !
تو هر کجائی که بایستی سر وقت رسیده ای ...!
خیابان هر کجا که باشد دراز است و دور .......
درستی هیچ عاملی بتو بستگی ندارد وقتی بدانی
کیستی و چقدر کوچک که نمیتوانی
از احتمال حمله خرس به کندو با خبر باشی...... .
٢٠/٧
تاریخ بعدی بروزرسانی :۴۵ روز بعد
نظرات ()من از چشمهای تو عاشق ترم .....
خالی کن کوپه قطار را
من می رسم
از تن خیابان گاها شلوغ چشمانت ، از کوه یخی این گردنه ...
نگاه کن : به بلندی این خیابان به بوقهایی که فقط قصد رفتن دارند ...!
بلند بالا : ماه از پشت کوهها بیرون می آیی ؟
مردی قرار است خودش را بشکند در آتش خاموش زیر دستهایت
هـــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــزم شــــــــود !
هوای سردی شده است جریان انتزاعی عشق
برخورد احمقانه ای تلقی میشود !
تو اما نشسته تماشا کن
سوختن و دریده شدن یک قلب را ....
آتش که نشســـــــــــــــت قول میدهم
گلســـــــتان ابراهیم را : به تو تقدیم کنم ...
22:01 حسین میـــــــــــری
نظرات ()وقتی سرم درد می کند
یعنی هوا گرفته و
احتمال چتر زیاد است
یعنی شبیه منی و شبی را به زور به روز رسانده ای
به پارک فکر میکنی که بعد از ظهر بی حوصله ایست
وسط خطوط سیاه عمود شهر
که کافرستان شده این دیار بیخود و خدا
تا صبح روی سینه ادم .....! سنگ داغ میکـــــــــــــــــنــــــــند !
که
دخترت را زنده بگور ...
دخترت را زنده .... تف به گورشان ...زنده
سرم که درد می کند :باز ! به درد سر افتاده ای و
باید دراز بکشی و از اول خواب هایم را تعبیر کنی که
منظورم چه بود که تا صبح سجاده پیچ این پیچ در پیچ .......پیچ در پیچ ....پیچ در پیچ
احتمال خطا زیاد است
و غفران الهی انشاءا... بگیردت
که از شر سر دردهایم رها شوی
جدا دلم برایت می سوزد
آتش از چپ و راستم زبانه میکشد
اژد ه ها میشوم
فوت می کنم به چهار طرفم که مبادا
چشم هیزشان زخمی ام کند ...
این چه بلایی بود که ته صندوق خانه ها خالیست
ته خانه ها خالیست
ته دستهایمان خالی ست
چه کافرستانی که روی دوش هم پا می گذاریم
به شوخی ،به حقیقت ،به دروغ
که بشکنیم بتهای خانه را
بشکنیم خانه های پر تصویر را پر تزویر را
روی دوش هم به شوخی ،به حقیقت به دروغ
بالا میرویم ، بالا تر از هبل ، بالاتر از خطوط عمودی شهر
بالاتر از کفر بشر که کفر شیطان را هم دراورد
شبیه مذمت اول شده ایم
شبیه شرم ناگفتنی ،ناجستنی
شبیه هم شده ایم ؛
پر بلا و پر ادعا
نیمکتهای خسته و پر خط و تیغ کشیده بعد از ظهر
ژوپیتر بر منبر کدام کوفه است
که صدا به صدا نمی رسد و
دعوا بر سر علوفه است
چقدر شرط میبندی که ما تا دقایقی دیگر گوسفند نشویم ؟
اصلا از کجا مطمئنی که اینگونه نیشت را تا بنا گوش باز کردی
وسفارش کله میدهی با چشم و مغز فراوان
وقتی سرم درد میکند
یعنی صدا به صـــــــــــــــــــدا نمیرسد
بگو به ان که نشسته بالای منبر کوفه ...!
صدا به صـــــــــــــــــــــــــــــــدا نمی رسد در این کافرستان .
تقدیم :به عصر روز ٢۴ مرداد : رستمعلی
نظرات ()خانه ای جدید اما با همان پرده و
شعری که روزهای بودنت تقدیمت کرده بودم را آویزان دیوار کرده ام ....
مثل اولین بار میخوانمش و تو چون اولین بار در اغوش میگیری ام
از ته قلبت با چشمانت سپاس مرا میگویی ......
عزیزم : باران با دانه های درشتش به مغز سقف میخورد در را میبندی و
دستان نازکت را روی گرمای بخاری میگذاری
میگویی : هواسرد است پنجره باز میشود در باد و تو میخندی و چون مــــــــــــــه ......
دور میشوی از فنجان چای روز بارانی ام .............. : 26تیــــــــــــــــــر
نظرات ()وقتی که اصلا جاده ای نبود راه افتادم
و
تو چنان از بیراهه امدی که حتی روز از روی تقویم رومیزی ام ریخت ...
نمیدانم کدام روز بود همان روزی که
اصلا شنبه نداشت ،گیج بود !
مثل تمام شعری که میخوانی
حیاط خلوت خانه ام باز است برای سیبها !
سیبهایی که پاییز از خوردن آنها عار دارد
راستی بیا ؛بیا بگو دوستت دارم و بمیر و
نگاه کن مرا که چه سیب را پاره میکنم
اینروزها عشق یعنی اخرین زنی که می اید
مردم همینها را می گویم :خیلی با نشاط شده اند
از فتح میخوانندو به بیان ختم میکنند
سیبها را نمی دانی ؟ چه فروشی دارند مثل :صدای ..
آهنگران برای دیوانه ها ......
لاله های پارک لاله هم دیگر سیب در می اورند
اصلا بیخیال
بیخیال کسیکه یک عمر زندگی را آرزو میکرد اما
میان تاول انگشتانش بادبادک داشت
و ان سیب همانی که انقدر روی خنده هایش راه می رفت تا مرا هم به تلو تلو کردن بیاندازد و پاییز مرا هم پس بزند !
چقدر میدانم :از سکوت تا سکته ،از التهاب گفتار تا عشق
اصلا بیا...
بیا و باز هم بیخیال اینهمه بیا نمک فروشی کن ! با
تمام اشکهایی که من برایت ریختم اینروزها
عشق یعنی :آخرین زنی که می اید
آنروزها :عشق یعنی پرواز را به خاطر بسپار .....
مرا نه ! پرواز را
سیب را نه دریا را ........ .
(پاییز هشتادو یک ؛تاثیر از یکی از کارهای عبد الرضایی )
نظرات ()شهر بی گونیا ،بی خطکش ،
مترو
و همه ی بت های رنگیش !
اگر بیای به شهر ابراهیم
بت ها تبرت را می شکنند
تیز کنی یا نه
این گوش ها بدهکار نمی شوند
عملم را تمام کن
این اعتیاد
از دختری است که توی متن نیست
توی اتفاق گوشی و اس ام اس
و قراری که انجا جا ماند
هی آقا
به جماران برو تا می توانی نماز آیات بخوان
این مترو وجب به وجب
بت های تویش
با عصای موسی باز
از کسوف نشسته در ماه دلگیر اند
می گیرند آه
از لباسهای جا لباسی تا اتفاق برهنه تخت
چیزی به نریخته ی دسمال سفید نمانده
سپیدی این کفن و تشیع چند هزار تو مانی
و خداحافظی یک عمر زندگی نکرده این جنازه
شاید سرطان و اتفاق نیفتاده یک ترمز
تا دیر نشده عملم کنید
این پدر سگ ،تخم سگی است
پیر تر از جوجه الاغ
تا پنج میلیون نگیرد
از پارکهای تونی بلر نیاید
کرواتش را ببندد و نافم را نبند !
برگرد
این مرد شاید برود توی اتفاق برهنه جا لباسی
مچاله دستمالی شود
بین همه دستمال های دیگر
شهید افتاده توی دستمال
و عشق آن دو
هیچ ربطی به تو ندارد
واقعیت آدمهای مانده در اهرام اند
که هیچ ربطی به مثلث پیدا نکردند
شاید
دعا کند آن آقا کسوف
در را برود!
و شاید فردا به جای سنگ گل دادیم به شیطان......!
نظرات ()
روزایی که قرار نیست برا ادم جالب باشه
بالاخره خودش و تو تقویمت جا میکنه
یهو خالی میشه صندلی پر روبروت
تو دنج ترین قسمت رستوران
مشتت وا میشه تو یه خیابون دراز که درختاش ردیف اون بالا دستاشون و بهم چسبوندن تا ته خیابون که قرار بود ...
اصلا مهم نیست که توی اون خیابون دارازو درختاش
جای اون دو تا ادم که پشت به تصویر دارن میرن و یه چتر سیاه مواظبشون که خیس نشن و برسن ...
فقط منم و یه مشت
خالی خالی ........
نظرات ()